|
پشت پرچين غروب
گل زيبا افسرد
وشنيدم من از آن رهگذر پيركه گفت
بلبلي گوشه يك باغچه مرد.
و من ازآن عشق نفهميدم هيچ.
سالها مي گذرد...
بیا ای خسته خاطردوست ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم من اینجا بس دلم تنگ است...
فکر اینکه باهاش رقصیدی، فکر اینکه دستات تو دستاش بود، فکر اینکه واسش می خندیدی، فکر اینکه بهش بله گفتی و فکر اینکه من از همه اینها محروم بودم،بدجور منو داغون کرده... |
|



