|
می خواستم بهت بگم تورو جون اونی که دوسش داری اندفه که دعوامون میشه نه بغض کن نه گریه.باشه؟؟
قايقي خواهم ساخت، قایقی خواهم ساخت سهراب منجمی به خانه درآمد. يکی مرد بيگانه را ديد که با زن او بهم نشسته٬ دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برين واقف بود گفت:
|
|


