|
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است. و هيچ چيز ، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ، نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد. . . . و عشق ، تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس. و عشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ، مرا رساند به امكان يك پرنده شدن. . . . چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي. چقدر هم تنها! خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. دچار يعني عاشق. و فكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد. چه فكر نازك غمناكي ! . . . هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست. و عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند نه ، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست. و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز. و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند. و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند. سهراب سپهری |
|

