|
منم،يه تقويم پر از زمستون جز يه نفر كه دربو داغونم كرد دل اي دل ديونه باز منتظر نشستي دل اي دل ديونه...
رفتی و خاطره های یاد من نبودی اما هم ترانه یاد من باش اگه باشی با نگاهت اگه دوری،اگه نيستي هم ترانه یاد من باش
هم ترانه ياد من باش...
بام را برافكن ، و بتاب ، كه خرمن تيرگي اينجاست. سهراب سپهری
چه ضيافت غريبي هميشه اين گونه بوده است : کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي . کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي هميشه اين گونه بوده است : وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند . هميشه اين گونه بوده است : او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان
فرسود پاي خود را چشمم به راه دور تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون پیش منه نفس نفس تو سینم میمرم از حسادت شما گناهی ندارین نفس نفس تو سينم |
|
