تبليغاتX
خلوت من

خلوت من

و در این تنهائی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره میشوی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش میچشاند ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر با پيام  غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد میشوی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر زیبایی رنگهای  گل کوچکی را درک کنی ،  بدان که هنوز امیدواری !

اگر آرامش بعد از طوفان دريا را ديده باشی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر با سختی ها روبرو میشوی و میجنگی  بدان که هنوز امیدواری !

اگر لبخند کودکی ، قلبت را شاد میکند ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر با نگاهی به گذشته لبخند بزنی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر خوبیهای دیگران را میبینی ، بدان که هنوز امیدواری !

اگر به فکر آرامش هستی ،  بدان که هنوز امیدواری !

اگر به بهار فکر می کنی ، بدان که هنوز امیدواری !

و بالاخره

اگر کلمه امید هنوز مفهوم خود را نزد تو از دست نداده و به آن می اندیشی

پس بدان:

 هنوز امیدواری و وجودت پر از زیبایی است و هرجا که بروی با خود نور و برکت میبری .

   

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دارز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.

   
....

و آنها به من گفتند اگر برده ای را در خواب دیدی،اورا بيدار مكن،شايد داشته باشد خواب آزادي ببيند

و من به آنها گفتم:اگر برده اي را در خواب ديديد،او را بيدار كنيد و آزادي را برايش وصف كنيد...

 

                                                                                               "جبران خليل جبران"

   
ديگه حوصله اينكه حتي وبلاگمو آپ كنمم ندارم. تا بعد............
   

انسان و آزادگی


 

 

انسان می تواند

بی آنکه انسان بزرگی باشد،

انسانی آزاده باشد،

اما هیچ انسانی نمی تواند،

بی آنکه آزاده باشد،

انسان بزرگی باشد.

                                                                                "جبران خلیل جبران"

   


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، می ترسيد راه برود، می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشيد بگذارد.می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روی چمن خوابيد. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.

   

كتاب مابسته شده


 

وقتي غزل سر مي رسه حس مي كنم كنارمي
حس مي كنم مثل قديم ‚ عاشق بي قرارمي.
وقتي غزل سر مي رسه ‚ حس مي كنم تو با مني.
حس مي كنم كه اومدي طلسم من رو بشكني
اما تو اينجا نمياي قصه ي ما تموم شده
تمام لحظه هاي تو به پاي من حروم شده.
خوب مي دونم خوب مي دونم
تو توي خوابم نمياي
براي خوندن يه شعر
از اين كتابم نمياي.
وقتي كه رفتي دل من ‚ اينجوري عاشقت نبود
شعراي كال دفترم اون روزا لايقت نبود.
حالا كه من براي تو سبد سبد گل مي سازم
براي برگشتن تو با واژه ها پل مي سازم
اون دل نارفيق تو از دل من خسته شده
خوب مي دونم مدتي كتاب ما بسته شده
خوب مي دونم خوب مي دونم
تو توي خوابم نمياي
براي خوندن يه شعر
از اين كتابم نمياي...

   
 

ساده بوديم ‚ ساده بوديم ‚ مثل قلب عاشق،
مثل ساحل يه دريا چش براهه خط قايق
ساده بوديم ساده بوديم خونه مون جاي صدا بود
يه نمكدون شكسته ‚ ميون سفره ي ما بود
از عزيزترين عزيزا دم به دم دشنه مي خورديم
وقت خواب جاي ستاره ‚ زخمامون رو مي شمرديم قصه ‚ قصه ي سفر بود
روي تيغه ي يه دشنه
زندگي فقط همين بود
دريا دور و لبا تشنه.
ساده بوديم اما هيچكس حرفاي ما رو نفهميد
هيچ كسي پولك نور رو رو شباي ما نپاشيد
ساده بوديم كه بفهميم معني حادثه ها رو
بچشيم از اين رفيقا ! طعم تلخ پشت پا رو
هر چي بوديم هر چي هستيم ‚ هنوزم مثل قديميم
اهل اين حال و هواييم مهمون همين گليميم
قصه ‚ قصه ي سفر بود
روي تيغه ي يه دشنه
زندگي فقط همين بود،
دريا دور و لبا تشنه...

 

   

قرار نبود اینجا اینجوری باشه،قراربود من تو این وبلاگ از هرچیزو هرکسی که آزارم میده یا شایدم برعکس،از همه کسائی که دوستشون دارم بنویسم.می خواستم بنویسم از دلتنگیهام ازتنهائیم، بنویسم از آرزوهای شاید دست نیافتنیم.قرار بود اینجا یه دفترخاطرات یا بهتره بگم دفتر آرزوهام باشه نه یه دفتر شعر.

 

خلاصه اینکه امشبم دلم گرفته بود گفتم به جای شعر،یه چیزی از خودم بنویسم.درآخر هم یه چند خط شعر ازسهراب، که همیشه کلامش آرامش بخش بوده و هست.

چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
دچار يعني
عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
چه فكر نازك غمناكي !

 

 

 

   
  

آهاي تو كه اين همه دوري ازمن

اين روزا درحال عبوري ازمن

آهاي تو كه فكر ميكني سوزوندي

داروندارمو با دوري ازمن

طاقت نداري ببيني،ميدونم

اين همه طاقت و صبوري ازمن

ستاره ها ميگن پشيمون شدي

مي خواي بگي كه غرق نوري ازمن

فكرنكنم بشه،با صد تا دريا

اين همه نفرتو بشوري ازمن

نميدونم مي خواي با قلب سنگيت

دل ببري بازم چه جوري ازمن؟

پشيموني فايده نداره ديگه

چشات بايد بارون بباره ديگه...

 

   

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تااشارات نظر نامه رسان من و توست.
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست.
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست.
گر چه در خلوت راز دل ما، كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست

   
درباره وبلاگ
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده ام...
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

khalvateman

ایمان

http://khalvateman.blogfa.com

خلوت من

برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده ام... و در این تنهائی سایه نارونی تا ابدیت جاریست... Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt