من از اين دنيا چي مي خوام،دوتا صندلي چوبي كه منو تو رو بشونه،واسه گفتن خوبي...
عروسك قصه ي من
گهواره ي خوابت كجاست ؟ ![]() قصر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست ؟ بال و پر نقره اي كفتر عشقمو كي بست ؟ آينه ي طوطي منو سنگ كدوم كينه شكست ؟ عروسك قصه ي من زخم شكسته با تنت بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت. صداي عشق من و تو كه تلخ و گريه آوره تو اين سكوت قصه اي شايد صداي آخره بعد از من و تو عاشقي شايد به قصه ها بره شايد با مرگ من و تو عاشقي از دنيا بره عروسك قصه ي من سوختن من ساختنمه تو اين قمار بي غرور بردن من ، باختنمه عروسك قصه ي من شكستنت فال منه اين سايه ي هميشگي مرگه كه دنبال منه جفتاي عاشقو ببين از پل آبي مي گذرن عروسك قلبشونو به جشن بوسه مي برن اما براي من و تو اون لحظه ي آبي كجاست ؟ عروسك قصه ي من پس شب آفتابي كجاست ؟ بي تو خودمو تك و تنها مي بينم ![]() هر جا كه پا مي ذارم تو رو اونجا مي بينم يادمه چشماي تو پر درد و غصه بود. قصه ي غربت تو قد صد تا قصه بود. ياد تو هر جا كه هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه تو برام خورشيد بودي توي اين دنياي سرد گونه هاي خيسمو دستاي تو پاك مي كرد حالا اون دستا كجاست اون دو تا دستاي خوب چرا بي صدا شده لب قصه هاي خوب من كه ياور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت يك پنجره مرد آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده انگار از اون بالاها گريه ها مو نديده ياد تو هر جا كه هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه ياد تو هر جا كه هستم با منه داره عمر منو آتيش مي زنه
صدا كن مرا. تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد تو غربتي كه سرده همه ي ما وارثيم، ![]() وارث عذاب عشق. سهم اونكس بيشتره، كه ميشه خراب عشق. سوختن و فرياد زدن، اينه رمز و راز عشق وقت از خود مردنه، لحظه ي آغاز عشق. واسه اين صداي ني موندني ترين شده، كه به لطف زخم عشق حنجره ش خونين شده. سهم من گلوي زخمي منه يه صدا واسه هميشه موندنه. كوله بار سهم من رو شونمه كوله باري كه پر از شكستنه. گرمي مي عشقو تكرار مي كنه، ناله ي مي عشقو فرياد مي زنه. گرمي مستي و ضجه هاي ني، جوهر تمام شعراي منه. قيمتي ترين عذابه درد عشق، غم ناب و شعر نابه درد عشق. نطفه ي تمام عاشقانه ها، جوشش روح شرابه درد عشق. ذات هر قطره ي قيمتي اشك، سهم اين دل خرابه،درد عشق. زندگي كتاب شعر لحظه هاست، بهترين فصل كتابه درد عشق... وقتي گوشش شنوا نيست حرف تازه اي ندارم. ![]() سر عاشقي نمونده كه به صحرا بگذارم . شور شاعرانه اي نيست غزل و ترانه اي نيست به لب آينه حتي حرف عاشقانه اي نيست. هر كسي مي پرسد ازمن در چه حالي در چه كاري؟ تو كه اهل روزگاري خبر تازه چه داري؟ مي بينن اما مي پرسن چه سوال خنده داري. چي بگم وقتي كه هيچكس منو از من نمي فهمه حرفاي نگفتني رو جز به گفتن نمي فهمه. غم آدم ديدني نيست قصه ي شنيدني نيست بعضي حرفا رو بايد ديد بعضي حرفا گفتني نيست. وقتي گوش شنوا نيست شوق گفتن نمي مونه وقتي جاده رو به هيچه پاي رفتن نمي مونه. خبر تازه چه دارم خبر تازه چه داري تو چرا بايد بپرسي تو كه اهل روزگاري مي بيني اما مي پرسي چه سوال خنده داري. وقتي گوش شنوا نيست حرف تازه اي ندارم سر عاشقي نمونده كه به صحرا بگذارم... ضيافت هاي عاشق را ![]() خوشا بخشش ، خوشا ايثار خوشا پيدا شدن در عشق براي گم شدن در يار چه دريايي ميان ماست خوشا ديدار ما در خواب چه اميدي به اين ساحل خوشا فرياد زير آب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا از عاشقي مردن اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هوشيار مرا ياراي بودن نيست تو ياري كن مرا اي يار تو اي خاتون خواب من من تن خسته را درياب. مرا هم خانه كن ، تا صبح نوازش كن مرا ، تا خواب هميشه خوابتو ديدن دليل بودن من بود چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود. نه از دور و نه از نزديك تو از خواب آمدي اي عشق خوشا خودسوزي عاشق مرا آتش زدي اي عشق... روح بزرگوار من
كدوم شاعر ، كدوم عاشق ، كدوم مرد
تو رو ديد و به ياد من نيفتاد به ياد هق هق بي وقفه ي من توي آغوش معصومانه ي باد ![]() تو اسمت معني ايثار آبه براي خاك داغ خستگي ها تو معناي پناه آخريني واسه اين زخمي دلبستگي ها نجيب و با شكوه و حيرت آور تو خاتون تمام قصه هايي تو بانوي ترانه هامي اما مثل شكستن من بي صدايي تو باور مي كني اندوه ماه رو تو مي فهمي سكوت بيشه ها رو هجوم تند رگبار تگرگي كه مي شناسي غرور شيشه ها رو تو معصومي مثل تنهايي من شريك غصه هاي شبنم و نور تو تنهايي مثل معصومي من رفيق قله هاي پاك و مغرور ببين ، من آخرين برگ درختم درخت زخمي از تيغ زمستون منو راحت كن از تنهايي من منو پاكيزه كن با غسل بارون تو تنها حادثه ، تنها اميدي براي قلب من ، اين قلب مسموم رداي روشن آمرزشي تو براي اين تن محكوم محكوم نجيب و با شكوه و حيرت آور تو خاتون تمام قصه هايي تو بانوي ترانه هامي ، اما مثل شكستن من بي صدايي... هنوز اي يار تنهايم به ديدارتو مي آيم باز مي آيم اگر كه فرصتي باشد مجال صحبتي باشد حرف خواهم زد براي ديدن تو از ![]() حادثه ها گذشتم كفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام عذاب اين دريده ها مرا شكسته بي صدا دستي بكش به زخم من كه از شفا گذشته ام باورم كن باورم كن من كه با تو صادقم اگه خستم ، يا شكستم هرچه هستم ، عاشقم براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم كفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام منو بشناس و باور كن كه خسته ام ، خيلي خسته ام اما هستم تهي ماند و نشد آلوده دستم من به دنيا دل نبستم باورم كن ، باورم كن من كه با تو صادقم اگه خستم ، يا شكستم هر چه هستم ، عاشقم هر چه بلا كشيده ام من از وفا كشيدم که از وفاداري اين اهل وفا گشته ام من از وفا گذشته ام براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم كفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام... رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهايي سپردن رفتن اما نرسيدن. ![]() لب دريا تشنه مردن. رفتن و رفتن و رفتن حرفيه كه ناتمومه بغض يك گريه ي تلخه كه يه عمره تو گلومه. واسه من سفر هميشه يه كبوتر سفيده كه روي سينه ي سفيدش قطره قطره خون چكيده. گفتني ها رو بايد گفت مي گم اين حرفو با فرياد مث ابراي مهاجر نمي شم همسفر باد به سفر من ديگه تن در نميدم گريه از درد سفر سر نمي دم گم شدن مثل يه سايه ميون غبار كينه لب بسته پاي خسته قصه ي سفر همينه...
به نظرمن یکی از زیبا ترین حس های این دنیا توسط این عکس نشون داده شده.کسی رو که دوسش داری و دوست داره آروم سرشو بزاره روی سینهاتو بخوابه.نظر شما چیه؟ ![]() سر خود را مزن اينگونه به سنگ دل ديوانه تنها دل تنگ منشين در پس اين بهت گران مدران جامه جان را مدران مكن اي خسته درين بغض درنگ دل ديوانه تنها دلتنگ پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين سينه را ساختي از عشقش سرشارترين آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند نه همين در غمت اينگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل ديوانه تنها دل تنگ ناله از درد مكن آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ دل ديوانه تنها دل تنگ...
با اجازه از دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
اولین بار که دیدمش خیلی شیرین و معصوم بود.با هم دوست شده بودیم.هیچی نبود من بدونم و اون ندونه و بالعکس،اما همه چی تموم شد! اون خیلیم معصوم نبود-اون عاشقه من نبود.فقط میخواست با یه نفر باشه-دلشو زده بودم لابد،لیوانه امیدمو شکوند/الآنم لابد دنبال عشق و صفاشه،یه نفر دیگه،یه روز دیگه،یه سرگرمیه دیگه/البته شایدم فقط منو مثه یه شوخی میدید،نمیدونم.اون واسه من یه احساس لطیف بود،ولی دوست داشت کابوس من بشه-فرشته ی من ،منو کشت حیف اون همه صداقتم،کلی شعر واسش گفته بودم-پایان گناهت را نمي بخشم نگاهت را نمي خواهم لبانت را نمي بوسم گل مسموم عشقت را نمي بويم دگر افسانه عشق تو را با كس نمي گويم دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي كه اين مجنون سرگردان، ز عشقت بي خبر باشد مرا عشق دگر باشد زماني گر تو محبوب من بي خانمان بودي كنون ياري دگر محبوب تر باشد زماني گر تو هم آرام جان بودي كنون آرام جانم ديگري باشد، چه شبها، بي تو در درياي غمها غوطه ور گشتم چه شبها با خيالت از دو عالم بي خبر گشتم بدنبال تو، من آواره بر هر كوي و در گشتم به اميد وفايت هر زمان آشفته تر گشتم نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر ولي افسوس عهدم را شكستي بي وفا! اما چه زود، آخر ... ! تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا كردي تو اول بار آغوش محبت بهر اين بيچاره واكردي به طوفان بلا خود را رها كردي نگاهت رنگ عشق و مهرباني داشت دريغ از آن همه افسانه هاي تو دريغ از آن همه شوقي كه افكندم به پاي تو شكستي عهد عشق آسماني را گل بي بوي عشقت را به دست ديگري دادي كه او نيز همچو من شود بيمار عشق تو ندانستي كه هرگز عاشقي چون من نخواهي داشت ندانستي كه هرگز ديگري چون من برايت سر نخواهد داد اگر يار جديدت سيم و زر دارد اگر ديبا اگر الماس و ياقوت و گهر دارد اگر او زيور از من بيشتر دارد بدان! الماس شوق من بدان! ياقوت اشك من بدان! رخسار زرد من بسي از گنج هايش قيمتي ارزنده تر دارد تو گر عشق مرا اين سان به باد نيستي دادي تو گر ويرانه كردي آشيانم را تو گر نشنيدي آواي فغانم را تو گر دادي به طوفان جسم و جانم را بدان! من هم دگر در آرزوي بوسه اي جان نمي بخشم نگاهت را نمي جويم لبانت را نمي بوسم دگر افسانه عشق تو را با كس نمي گويم اگر عمري وفا كردم پشيمانم دلم را گر به عشقت آشنا كردم پشيمانم تو را ديگر رها كردم پشيمانم .... از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
راستش من هر وقت دلم میگیره،میرم سراغ سهراب.آرومم میکنه،غربت عجیبی تو کلامشه،اما آرامش بخشه.مطلب زیر که می خونید ازخاطرات سهراب در هنگام ورود به مدرسه اس،که از سایت سهراب ورش داشتم.امیدوارم خوشتون بیاد. ... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
|
|













