تبليغاتX
خلوت من

خلوت من

و در این تنهائی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

من از اين دنيا چي مي خوام،دوتا صندلي چوبي

كه منو تو رو بشونه،واسه گفتن خوبي...

   
عروسك قصه ي من
گهواره ي خوابت كجاست ؟
قصر قشنگ كاغذي
پولك آفتابت كجاست ؟
بال و پر نقره اي
كفتر عشقمو كي بست ؟
آينه ي طوطي منو
سنگ كدوم كينه شكست ؟
عروسك قصه ي من
زخم شكسته با تنت
بميرم اي شكسته دل
چه بي صداست شكستنت.
صداي عشق من و تو
كه تلخ و گريه آوره
تو اين سكوت قصه اي
شايد صداي آخره
بعد از من و تو عاشقي
شايد به قصه ها بره
شايد با مرگ من و تو
عاشقي از دنيا بره
عروسك قصه ي من
سوختن من ساختنمه
تو اين قمار بي غرور
بردن من ، باختنمه
عروسك قصه ي من
شكستنت فال منه
اين سايه ي هميشگي
مرگه كه دنبال منه
جفتاي عاشقو ببين
از پل آبي مي گذرن
عروسك قلبشونو
به جشن بوسه مي برن
اما براي من و تو
اون لحظه ي آبي كجاست ؟
عروسك قصه ي من
پس شب آفتابي كجاست ؟


   

بي تو خودمو
تك و تنها مي بينم
هر جا كه پا مي ذارم
تو رو اونجا مي بينم
يادمه چشماي تو
پر درد و غصه بود.
قصه ي غربت تو
قد صد تا قصه بود.
ياد تو هر جا كه هستم با منه
داره عمر منو آتيش مي زنه
تو برام خورشيد بودي
توي اين دنياي سرد
گونه هاي خيسمو
دستاي تو پاك مي كرد
حالا اون دستا كجاست
اون دو تا دستاي خوب
چرا بي صدا شده
لب قصه هاي خوب
من كه ياور ندارم
اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا
پشت يك پنجره مرد
آسمون سنگي شده
خدا انگار خوابيده
انگار از اون بالاها
گريه ها مو نديده
ياد تو هر جا كه هستم با منه
داره عمر منو آتيش مي زنه
ياد تو هر جا كه هستم با منه
داره عمر منو آتيش مي زنه
   
 

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.
كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
مرا گرم كن
در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

   

عشق من عاشقم باش


 

تو غربتي كه سرده
تمام روز و شبهاش،
غريبه از من و ما
عشق من عاشقم باش.
عشق من عاشقم باش،
كه تن به شب نبازم
با غربت من بساز
تا با خودم بسازم.
تو خواب عاشقا رو 
تعبير تازه كردي،
كهنه حديث عشق رو
تفسير تازه كردي.
گفتي كه از تو گفتن 
یعني نفس كشيدن.
از خود گذشتن من
يعني به تو رسيدن.
قلبمو عادت بده
به عاشقانه مردن،
از عشق زنده بودن
از عشق جون سپردن. 
وقتي كه هق هق عشق،
ضجه ي احتياجه
سر جنون سلامت
كه بهترين علاجه.
عشق من عاشقم باش،
اگر چه مهلتي نيست
براي با تو بودن 
اگر چه فرصتي نيست .
عشق من عاشقم باش
نذار بيفتم از پا
بمون با من كه بي تو
نمي پرسم به فردا
عشق من عاشقم باش...

   

 
همه ي ما وارثيم،
وارث عذاب عشق.
سهم اونكس بيشتره،
كه ميشه خراب عشق.
سوختن و فرياد زدن،
اينه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه،
لحظه ي آغاز عشق.
واسه اين صداي ني
موندني ترين شده،
كه به لطف زخم عشق
حنجره ش خونين شده.
سهم من گلوي زخمي منه
يه صدا واسه هميشه موندنه.
كوله بار سهم من رو شونمه
كوله باري كه پر از شكستنه.
گرمي مي عشقو تكرار مي كنه،
ناله ي مي عشقو فرياد مي زنه.
گرمي مستي و ضجه هاي ني،
جوهر تمام شعراي منه.
قيمتي ترين عذابه درد عشق،
غم ناب و شعر نابه درد عشق.
نطفه ي تمام عاشقانه ها،
جوشش روح شرابه درد عشق.
ذات هر قطره ي قيمتي اشك،
سهم اين دل خرابه،درد عشق.
زندگي كتاب شعر لحظه هاست،
بهترين فصل كتابه درد عشق...
   

نظرش با خودتون.

   

وقتي گوشش شنوا نيست
حرف تازه اي ندارم.
سر عاشقي نمونده
 كه به صحرا بگذارم .
شور شاعرانه اي نيست
غزل و ترانه اي نيست
به لب آينه حتي
 حرف عاشقانه اي نيست.
هر كسي مي پرسد ازمن
در چه حالي در چه كاري؟
 تو كه اهل روزگاري
خبر تازه چه داري؟
 مي بينن اما مي پرسن
چه سوال خنده داري. 
 چي بگم وقتي كه هيچكس
منو از من نمي فهمه
حرفاي نگفتني رو
جز به گفتن نمي فهمه.
غم آدم ديدني نيست
 قصه ي شنيدني نيست
بعضي حرفا رو بايد ديد
بعضي حرفا گفتني نيست.
وقتي گوش شنوا نيست
شوق گفتن نمي مونه
وقتي جاده رو به هيچه
پاي رفتن نمي مونه.
خبر تازه چه دارم
خبر تازه چه داري
تو چرا بايد بپرسي
تو كه اهل روزگاري
مي بيني اما مي پرسي
چه سوال خنده داري.
وقتي گوش شنوا نيست
حرف تازه اي ندارم
سر عاشقي نمونده
كه به صحرا بگذارم...

   

ضيافت هاي عاشق را
خوشا بخشش ، خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق
براي گم شدن در يار
چه دريايي ميان ماست
خوشا ديدار ما در خواب
چه اميدي به اين ساحل
خوشا فرياد زير آب
خوشا عشق و
خوشا خون جگر خوردن 
خوشا از عاشقي مردن
اگر خوابم اگر بيدار 
اگر مستم اگر هوشيار
مرا ياراي بودن نيست
تو ياري كن مرا اي يار
تو اي خاتون خواب من
من تن خسته را درياب.
مرا هم خانه كن ، تا صبح
نوازش كن مرا ، تا خواب
هميشه خوابتو ديدن
دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود 
از تو روشن بود.
نه از دور و نه از نزديك
تو از خواب آمدي اي عشق
خوشا خودسوزي عاشق
مرا آتش زدي اي عشق...
   
 

روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شكل كدوم حقيقته
چهره ي بي نقاب تو
وقتي تن حقيرمو
به مسلخ تو مي برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه كن با پيكرم
اسم منو از من بگير
تشنه ي معني منم
سنگينه بار تن برام
ببين چه خسته مي شكنم
به انتظار فصل تو
تمام فصل ها گذشت
چه يأس بي نهايتي
نديم من بود
فصل بد خاكستري
تسليم و بي صدا گذشت
چه قلب بي سخاوتي
حريم من بود
دژخيم بي رحم تنم
به فكر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ي معراج منه
فكر نجات من نباش
مرگ منو ترانه كن
هر شعرمو به پيكرم
رشته ي تازيانه كن
روح بزرگوار من
دلگيرم از حجاب تو
شكل كدوم حقيقته
چهره ي بي نقاب تو
وقتي تن حقيرمو
به مسلخ تو مي برم
مغلوب قلب من نشو
ستيزه كن با پيكرم

 

   
كدوم شاعر ، كدوم عاشق ، كدوم مرد
تو رو ديد و به ياد من نيفتاد
به ياد هق هق بي وقفه ي من
توي آغوش معصومانه ي باد
تو اسمت معني ايثار آبه
براي خاك داغ خستگي ها
تو معناي پناه آخريني
واسه اين زخمي دلبستگي ها
نجيب و با شكوه و حيرت آور
تو خاتون تمام قصه هايي
تو بانوي ترانه هامي اما
مثل شكستن من بي صدايي
تو باور مي كني اندوه ماه رو
تو مي فهمي سكوت بيشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگي
كه مي شناسي غرور شيشه ها رو
تو معصومي مثل تنهايي من
شريك غصه هاي شبنم و نور
تو تنهايي مثل معصومي من
رفيق قله هاي پاك و مغرور
ببين ، من آخرين برگ درختم
درخت زخمي از تيغ زمستون
منو راحت كن از تنهايي من
منو پاكيزه كن با غسل بارون
تو تنها حادثه ، تنها اميدي
براي قلب من ، اين قلب مسموم
رداي روشن آمرزشي تو
براي اين تن محكوم محكوم
نجيب و با شكوه و حيرت آور
تو خاتون تمام قصه هايي
تو بانوي ترانه هامي ، اما
مثل شكستن من بي صدايي...

   

براي ديدن تو از حادثه ها گذشتم



هنوز اي يار تنهايم
به ديدارتو مي آيم
باز مي آيم
اگر كه فرصتي باشد
مجال صحبتي باشد
حرف خواهم زد
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام
عذاب اين دريده ها
مرا شكسته بي صدا
دستي بكش به زخم من
كه از شفا گذشته ام 
باورم كن باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هرچه هستم ، عاشقم 
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام 
منو بشناس و باور كن
كه خسته ام ، خيلي خسته ام
اما هستم
تهي ماند و نشد آلوده دستم
 من به دنيا دل نبستم
باورم كن ، باورم كن
من كه با تو صادقم
اگه خستم ، يا شكستم
هر چه هستم ، عاشقم 
هر چه بلا كشيده ام
من از وفا كشيدم
که از وفاداري اين
اهل وفا گشته ام
من از وفا گذشته ام
براي ديدن تو از
حادثه ها گذشتم
كفر اگر نباشد اين
من از خدا گذشته ام...
   


 
رفتن و رفتن و رفتن
دل به تنهايي سپردن
رفتن اما
نرسيدن.
لب دريا
تشنه مردن.
رفتن و رفتن و رفتن
حرفيه كه ناتمومه
بغض يك
گريه ي تلخه
كه يه عمره 
 تو گلومه.
واسه من سفر هميشه
يه كبوتر سفيده
كه روي سينه ي سفيدش
قطره قطره خون چكيده.
 گفتني ها رو بايد گفت
مي گم اين حرفو با فرياد
مث ابراي مهاجر
نمي شم همسفر باد
به سفر من ديگه تن در نميدم
گريه از درد سفر سر نمي دم
گم شدن
مثل يه سايه
ميون غبار كينه
لب بسته
پاي خسته
قصه ي سفر
همينه...

   

یه حس زیبا با یه عکس زیبا


به نظرمن یکی از زیبا ترین حس های این دنیا توسط این عکس نشون داده شده.کسی رو که دوسش داری و دوست داره آروم سرشو بزاره روی سینهاتو بخوابه.نظر شما چیه؟

   

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ...

   
با اجازه از دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

اولین بار که دیدمش خیلی شیرین و معصوم بود.با هم دوست شده بودیم.هیچی نبود من بدونم و اون ندونه و بالعکس،اما همه چی تموم شد! اون خیلیم معصوم نبود-اون عاشقه من نبود.فقط میخواست با یه نفر باشه-دلشو زده بودم لابد،لیوانه امیدمو شکوند/الآنم لابد دنبال عشق و صفاشه،یه نفر دیگه،یه روز دیگه،یه سرگرمیه دیگه/البته شایدم فقط منو مثه یه شوخی میدید،نمیدونم.اون واسه من یه احساس لطیف بود،ولی دوست داشت کابوس من بشه-فرشته ی من ،منو کشت

حیف اون همه صداقتم،کلی شعر واسش گفته بودم-پایان

   

گناهت را نمي بخشم
نگاهت را نمي خواهم
لبانت را نمي بوسم
گل مسموم عشقت را نمي بويم
دگر افسانه عشق تو را با كس نمي گويم
دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد
دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي
كه اين مجنون سرگردان، ز عشقت بي خبر باشد
مرا عشق دگر باشد
زماني گر تو محبوب من بي خانمان بودي
كنون ياري دگر محبوب تر باشد
زماني گر تو هم آرام جان بودي
كنون آرام جانم ديگري باشد،
چه شبها، بي تو در درياي غمها غوطه ور گشتم
چه شبها با خيالت از دو عالم بي خبر گشتم
بدنبال تو، من آواره بر هر كوي و در گشتم
به اميد وفايت هر زمان آشفته تر گشتم
نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر
ولي افسوس عهدم را شكستي بي وفا!
اما چه زود، آخر ... !
تو جانم را به سوز و ساز غمها آشنا كردي
تو اول بار آغوش محبت بهر اين بيچاره واكردي
به طوفان بلا خود را رها كردي
نگاهت رنگ عشق و مهرباني داشت
دريغ از آن همه افسانه هاي تو
دريغ از آن همه شوقي كه افكندم به پاي تو
شكستي عهد عشق آسماني را
گل بي بوي عشقت را به دست ديگري دادي
كه او نيز همچو من
شود بيمار عشق تو
ندانستي كه هرگز عاشقي چون من نخواهي داشت
ندانستي كه هرگز ديگري چون من برايت سر نخواهد داد
اگر يار جديدت سيم و زر دارد
اگر ديبا
اگر الماس و ياقوت و گهر دارد
اگر او زيور از من بيشتر دارد
بدان!
الماس شوق من
بدان!
ياقوت اشك من
بدان!
رخسار زرد من
بسي از گنج هايش قيمتي ارزنده تر دارد
تو گر عشق مرا
اين سان به باد نيستي دادي
تو گر ويرانه كردي آشيانم را
تو گر نشنيدي آواي فغانم را
تو گر دادي به طوفان جسم و جانم را
بدان!
من هم دگر در آرزوي بوسه اي
جان نمي بخشم
نگاهت را نمي جويم
لبانت را نمي بوسم
دگر افسانه عشق تو را با كس نمي گويم
اگر عمري وفا كردم
پشيمانم
دلم را گر به عشقت آشنا كردم
پشيمانم
تو را ديگر رها كردم
پشيمانم ....

   

از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

   

 

راستش من هر وقت دلم میگیره،میرم سراغ سهراب.آرومم میکنه،غربت عجیبی تو کلامشه،اما آرامش بخشه.مطلب زیر که می خونید ازخاطرات سهراب در هنگام ورود به مدرسه اس،که از سایت سهراب ورش داشتم.امیدوارم خوشتون بیاد. 

... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)


   


اون كه هر چي ابر دنياس ، خونه داره تو چشاش
اون كه ناچاره بخنده ، اما گريه س خنده هاش
اون كه تو شهرش غريبه ،‌ با يه عالم آشنا
هيچ كدوم باور نكردن ، غربت تلخ صداش
اون منم ،‌ اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم مي شكنم
ديروز من ، مثل امروز ، مثل فرداس
هر روز دستام ،‌سرد و تنهاس
ديروز ، امروز ، فردا
خيلي سخته ،‌ اين تنهايي ، بي فردايي
تنها موندن ، تنها خوندن
تنها ،‌ تنها ، تنها 
اون كه خيلي قصه داره ، رو لباي بي صداش
مونده فريادش تو سينه ،‌در نمي آد از لباش
قد يه دنيا كتابه ، با يه عالم گفتني
هر كدوم از غصه هاشون ، هر كدوم از قصه هاش
اون منم ، اون منم ، اون منم
بغضمو تو گلوم مي شكنم

   

چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد ، كاري بكن
غير گريه مگه كاري مي شه كرد
كاري از ما نمي آد ، زاري بكن
اون كه رفته ، ديگه هيچ وقت نمي آد
تا قيامت دل من گريه مي خواد
هر چي دريا و زمين داره خدا
با تموم ابراي آسمونا
كاشكي مي داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ، ديگه هيچ وقت نمي آد
تا قيامت ،‌ دل من گريه مي خواد
قصه ي گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيچ كي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكشو كم مي آره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابراي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ،‌ ديگه هيچ وقت نمي آد
تا قيامت دل من گريه مي خواد
سرنوشت چشاش كوره، نمي بينه
زخم خنجرش مي مونه تو سينه
لب بسته سينه ي غرق به خون
قصه ي موندن آدم ها اينه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي آد
تا قيامت ، دل من گريه مي خواد
   

به دادم برس اي اشك
دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي
نپرس از چي گرفته
منو دريغ يك خوب
به ويروني كشونده
عزيزمه تا وقتي
نفس تو سينه مونده .
تو اين تنهايي تلخ
من و يك عالمه ياد
نشسته روبرويم،
كسي كه رفته بر باد.
كسي كه عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
براي بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه درديه خدايا نخواستن اما رفتن
براي اون كه سايه س هميشه رو سر من.
كسي كه وقت رفتن
دوباره عاشقم كرد
منو آباد كرد و
خودش ويرون شد از درد
بدادم برس اي اشك
دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي
نپرس از چي گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اينجا نسوزم
با رفتنش نرفته، تو خونمه هنوزم.
هنوز سالار خونه س، پناه منه دستاش
 سرم رو شونه هاشه، رو گونمه نفس هاش.
به دادم برس اي اشک...

 

   


ميون يه دشت لخت
زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير
توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير
از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم
زنجير زمين به پام ... آه
من همونم كه يه روز
مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين
درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم
تا به فردا برسم ... آه
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سياه
راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود
پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام يه چاله كنده ... آه
توي چاله افتادم
خاك منو زندوني كرد
آسمون هم نباريد
اونم سرگروني كرد
حالا يك مرداب شدم
يه اسير نيمه جون
يه طرف مي رم تو خاك
يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها
زمينم از اين پايين
هي بخارم مي كنن
زندگيم شده همين
با چشام مردنمو
دارم اينجا مي بينم
سرنوشتم همينه
من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم
قطره هاي آخره
خاك تشنه همينم
 داره همراش مي بره
خشك مي شم تموم مي شم
فردا كه خورشيد مي آد
شن جامو پر مي كنه
كه مي آره دست باد ، آه
   

کاشکی شعر مرا می خواندی...


چه سخت است دل کندن، چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن...این سختی، تقاص سکوت است... تقاص  است که سکوت، خالق آن است...

تقدیم به آن غریبه آشنا ، غریبه ای که گویی سالهاست می شناسمش...

نمی دانم،شایدهم او را در عالم دیگری، جز این دنیا دیده ام...

تقدیم به او که گرچه حتی فرصت همکلام شدن با او را پیدا نکرده ام ولی سوگند یاد می کنم که عشق را با وجودش که متواضع و ساده است و با نگاهش که پاک و زلال است آموختم. تقدیم به او که همچون نامش، صادق است.

امروز، می دانم که نمی توانم برای داشتن او و رسیدن به او، فردایی متصور شوم چرا که آرزوی محال داشتن، مانند امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید و بس.

ولی ... فقط آرزو می کنم که بداند و باور کند که دوستش دارم و دوستش خواهم داشت تا ابد ... بداند که هرگز او را از یاد نخواهم برد و نبض خاطراتم هر لحظه به یاد او و برای او می زند حتی اگر در کنارش نباشم...

نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه... ولی می خواهم فریاد بزنم :

آرزوی فراموش ناشدنی، از تو متشکرم... تویی که ناخواسته و نادانسته، معنی واقعی عشق را به من آموختی... بدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد...

امیدوارم در کنار کسی که دوستش داری خوشبخت و سعادتمند شوی، و...کاش، نگاه بارانی و غمزده مرا هم از یاد نبری...

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟ ...نه دریغا هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی ...

کاشکی شعر مرا می خواندی...

   

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

 

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

خانه كوچك ما

سيب نداشت                                                                       

 کاش کلمه ای به نام جدایی وجود نداشت...

   

اتاق ساکت وتاريک بود.نور مهتاب روي تخت پاشيده بود و تنها نوري بود که باعث مي شد داخل اتاق ديده شود.چشمانش را از هم گشود .نفسش را در سينه حبس کرد و گوش داد.درست قدري دور تر ازاو به اندازه ي يک انگشتُ،روي همان تخت کسي خوابيده بود که زن هنوز عاشقش بود.صداي نفس هاي مرد آرام و يکنواخت بود.اونقدر آرام که فکر نشنيدنش اشک را از چشمان زن جاري ساخت.حواسش را جمع کرد.امشب حتي يک قطره اشک هم مي توانست برنامه ي حساب شده ي او را بهم بريزد.
دست حمايتگر مرد دستان زن را محکم گرفته بود.زن با خود فکر کرد کاش در شرايطي بود که ميتوانست تا ابد اين دست ها را با خود نگهدارد.اما.......
به راستي چرا؟؟ امازن تصميم گرفت ديگر به چرا فکر نکند. اين بلايي بود که روزگار سر او آورده بود. زماني نه چندان دور زن خود را خوشبخت ترين زن عالم مي دانست.و هيچ گاه فکر نمي کرد که روزي ابر هاي سياه يک بيماري ، خورشيد خوشبختي اش را بپوشاند
از کي شروع شد؟ هنوز يک سال هم نشده بود.زن احساس بيماري ميکرد.گاهي اوقات اونقدر ضعيف مي شد که حتي نمي تونست روي دو پايش بايستد.اما اهميت نمي داد .بودن در کنار مرد زندگي اش آنقدر برايش شيرين و زيبا بود که علايم اوليه ي بيماري را ناديده گرفت.چندين ماه بعد دکتر حقيقت تلخي را برايش آشکار کرد: بيماري مرموزي که کم کم کنترل اعصاب را ضعيف ميکند و از بين مي برد. براي زن وحشت انگيز ترين قسمت بيماري زماني بود که فهميد بعد از مدتي به ندرت بينايي، کنترل اعصاب و حرکت خود را از دست مي دهد.
آن روز وقتي در نبود مرد به خانه رسيد؛ مستقيما جلوي آئينه رفت.از ديدن تصوير زيباي خودش در آئينه گريه اش گرفت.اندام زيبايي که مرد هميشه تحسينش مي کرد، ديگرمال او نبود.
آن چشمهاي زيبا که درياي عشق مرد بود، به زودي خشک و بي آب مي شدند.نــــه!
باورش براي زن غير ممکن بود. مغرور بود و نمي توانست روزهايي را ببيند که کم کم دست وپايش را از دست مي دهد. و اختيار آنها را نخواهد داشت.آن وقت چه بود؟ جز افليجي که ديگر نه مي توانست ببيند ؛ راه بروديا حرف بزند. و مَرد؟
او چه گناهي کرده بود که بايد مسئوليت نگهداري زن را بر عهده مي گرفت؟زن به مرد فکر کرد و همانجا جلوي آئينه روي زمين نشست و به تلخي گريست.نه! نمي توانست حتي فکر آن روزها را بکند.نــــــــــه! دست هايش را دو طرف سرش گذاشت و تا مي توانست فشار داد . گويي مي خواست فکرهاي بد را از سرش بيرون کند.
از ترحم متنفر بود .از روزهايي که مجبور باشد فقط در چشمان عاشق همسرش غم و ترحم پايان ناپذيري راببيند.از اين که نيش و کنايه هايي را بشنود و نهايتا زني را شريک زندگي خود ببيند.
از مرد مطمئن بود.او چنين کاري نمي کرد. اما يک مرد هر چقدر هم عاشق چگونه مي تواند از زني ناتوان که روز به روز ضعيفتر مي شود نگهداري کند؟
نه ! اين انصاف نبود. زن دوباره به آئينه نگاه کرد. قيافه ي مصمم و پر غرورش و چشمهايي که محکم و قاطع روبه رو را نگاه مي کرد ؛ حتي خودش را هم ترساند. اما او تصميمش را گرفته بود.بايد مي رفت. او فقط مي توانست با رفتنش عشق خود را به مرد ثابت کند. غرورش اجازه نمي داد که روزهاي زشت و بدبختي اش را ببيند.حتي درکنار مرد.چه اگر در کنار مرد هم مي بود باز هم مايه ي عذابش مي شد.
بلند شد . از شدت هيجان مي لرزيد.اين قاطع ترين و سخت ترين تصميمي بود که زن در سراسر عمرش گرفته بود.تصميمي که در يک لحظه ي طولاني گرفته شد.........
صداي تيک و تاک مداوم ساعت به زن يادآوري کرد که تا طلوع صبح 3 ساعت بيشتر در پيش ندارد.آرام دستانش را از دستان مرد بيرون کشيد. دستان مرد را به آرامي گرفت و بوسيد.و دستان لرزان خودش را ديد . به ياد حرف دکتر افتاد که گفته بود تا شروع مجدد و شديد بيماري 1ماه بيشتر وقت ندارد و زن به خود ياد آور شد که لحظات درد و رنج کوتاهند...
آرام خود را جمع و جور کردو به نرمي و آهستگي از روي تخت پائين آمد در حاليکه دنباله ي لباس بلند و سفيدش روي زمين کشيده مي شد.
کنار تخت بالاي سر مرد ايستاد . براي آخرين بار نگاهش کرد. آخرين تصوير از مرد...
چشمانش را بست تا آن را تا آخرين لحظه هاي زندگي در خاطر بسپارد.
باد خنکي از پنجره به داخل اتاق وزيد.و تن عرق کرده ي زن را لرزاند.دوباره به خود آمد . آهسته و بي سر و صدا وسايلي را که چند روز قبل همراه با يادگاري ها و عکس ها جمع کرده بود برداشت.فکر همه چيز را کرده بود. حتي نامه اي که درست روز مرگش به دست مرد مي رسيد و همه چيز را برايش توضيح مي داد.
به در اتاق رسيد. براي آخرين بار برگشت و مرد را نگاه کرد..ديگر وقتي نبود بايد مي رفت.(بايد امشب بروم. رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا مي خواند)
نزديک صبح شده بود.و زن آرام و بي صدا همراه با دنباله ي لباس بلندش جنگل ها و خيابانها را مپييمود. ساکت و آرام.و همانطور ذره ذره تمام گذشته ا را پشت سر ميگذاشت......
ديگر هيچ وقت ، هيچ کس زن را نديد.زن در لابه لاي درختان جنگل گم شده بود.تنها 1 ماه بعد از درياي کنار جنگل لباس سفيدو بلند و دنباله داري پيدا کردند که موج با خود آورده بود.لباس روي سنگ هاي پهن و بزرگ ساحل جاخوش کرده بود. دنباله ي بلند و سفيدش آويزان بود و با نسيم دريا آرام آرام تکان مي خورد.گويي از آرامش صاحبش حکايت مي کرد.
آرامشي که زن با رفتن در ميان امواج پرتلاطم دريا به آن رسيده بود...

   

با يک شکلات شروع شد من يک شکلات گذاشتم توي دستش او يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم او هم بچه بود سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد ديد که مرا ميشناسد . خنديدم .
گفت دوستيم ؟ گفتم دوست دوست؟ گفت تا کجا ؟ گفتم دوستي که تا ندارد. گفت تا مرگ !! خنديدم و
گفتم من که گفتم تا ندارد !
گفت باشد تا پس از مرگ ! گفتم نه نه نه تا ندارد .
گفت قبول تا انجا که همه زنده مي شوند . يعني زندگي پس از مرگ.
باز هم با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم .
خنديدم ..
گفتم تو برايش تا هر کجا دلت مي خواهد يک تا بگذار .
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا با ان دنيا . اما من اصلا تا نمي گذارم .
نگاهم کرد .
نگاهش کردم . با ور نمي کرد . مي دانستم او مي خواست حتما دوستيمان تا داشته باشد .
دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت بيا براي دوستيمان يک نشانه بگذاريم . گفتم باشد بگذار گفت شکلات .
هر بار که همديگر را ميبينيم يک شکلات مال تو يکي مال من باشد ؟؟
گفتم باشد . هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش او هم يک شکلات توي دست من .
باز همديگر را نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوست دوست.
من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم.
مي گفت شکمو !! تو دوست شکموي هستي . و شکلاتش را ميگذاشت توي يک صندق کوچولوي قشنگ . مي گفتم بخورش !! مي گفت تمام ميشود . مي خواهم تمام نشود براي هميشه بماند . صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها ان وقت چه کار مي کني ؟؟
گفت مواظبشان هستم . مي گفت مي خواهم نگهشان دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم نه نه نه دوستي که تا ندارد .
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال و بيست سال شده است .
او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او امده است امشب تا خدا حافظي کند .
مي خواهد برود . برود ان دور دور ها مي گويد ميرم اما زود بر مي گردم. من ميدانم ميرود و بر نمي گردد.
يادش رفت شکلات را به من بدهد . من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم اين براي خوردن . يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش . اين هم اخرين شکلات براي صندوق  کوچکت يادش رفته که صندوقي دارد براي شکلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم مي دانستم دوستي من تا ندارد مي دانستم دوستي او تا دارد .مثل هميشه .
خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامش را نخورد .
حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟

   

مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه
شب كه از راه مي رسه غربت هم باهاش مياد
توي كوچه هاي شهر باز صداي پاش مياد
من غماي كهنمو ور مي دارم كه توي ميخونه ها جا بذارم
مي بينم يكي مياد از ميخونه زير لب مستونه آواز مي خونه
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه
گرمي مستي مياد توي رگ هاي تنم
مي بينم دلم مي خواد با يكي حرف بزنم
كي مياد به جرفاي من گوش بده
آخه من غريبه هستم با همه
يكي آشنا مياد به چشم من
ولي از بخت بدم اونم غمه
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
خسته از هر چي كه بود
خسته از هر چي كه هست
راه مي افتم كه برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل هميشه خاليه
باز دلم گريه ي تنهايي مي خواد
بر مي گردم تا ببينم كسي نيست
مي بينم غم داره دنبالم مياد
مستي ام درد منو
ديگه دوا نمي كنه
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه
منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه
منو رها نمي كنه منو رها نمي كنه
   

توي يك ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو،يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست،قصه ي ديدار ، آه
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزهاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم ، آه
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يک دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواري نباشه


 

   

كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم


 

كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟
سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟
خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

 

   

شب تنهايي خوب


 

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است،كه از حادثه عشق تر است .

   

و پيامي در راه


 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

                                                    "سهراب"

   

گريه ي بي اختيار


 
تو را خبر ز دل بي قرار بايد و نيست
غم تو هست ولي غمگسار بايد و نيست
اسير گريه ي بي اختيار خويشتنم
فغان كه در كف من اختيار بايد و نيست
چو شام غم دلم اندوهگين نبايد و هست
چو صبحدم نفسم بي غبار بايد و نيست
مرا ز باده نوشين نمي گشايد دل
كه مي بگرمي آغوش يار بايد و نيست
درون آتش از آنم كه آتشين گل من
مرا چو پاره ي دل در كنار بايد و نيست
به سرد مهري باد خزان نبايد و هست
به فيض بخشي ابر بهار بايد و نيست
چگونه لاف محبت زني ؟ كه از غم عشق
ترا چو لاله دلي داغدار بايد و نيست
كجا به صحبت پاكان رسي ؟ كه ديده تو
بسان شبنم گل اشكبار بايد و نيست
رهي بشام جدايي چه طاقتي است مرا ؟
كه روز وصل دلم را قرار بايد و نيست

   

اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل كم ميارم
اگرچه روبرويي مثل آينه با من
ولي چشام بسم نيست براي سير ديدن
نه يك دل نه هزار دل
همه دل هاي عالم
همه دل ها رو مي خوام
كه عاشق تو باشم
تويي عاشق تر از عشق
تويي شعر مجسم
تو باغ قصه از تو
سحر گل كرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
شراب ناب شيراز
هزار ميخونه آواز
هزار و يك شب راز
مي خوام تو رو ببينم نه يك بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
براي ديدن تو ، نه يك چشم ،‌ نه صد چشم
همه چشما رو مي خوام
تو رو بايد مث گل نوازش كرد و بوييد
با هر چه چشم تو دنياس فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مث ماه رو قله ها نگاه كرد
با هر چي لب تو دنياس تو رو بايد صدا كرد
مي خوام تو رو ببينم نه يك بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
براي ديدن تو، نه يك چشم ،‌ نه صد چشم
همه چشما رو مي خوام


 

   

روي شيش تا سيم گيتار دنبال صدات مي گردم
با تو مي رم روي ابرا تك و تنها بر ميگردم
بازم اين بالش نمناك تكيه گاه گريه هامه
توي كوچه هاي رويا قدم تو پا به پامه
خواب هف تا پادشاه رو دوس ندارم كه ببينم
آخه من دشمن كاخم ‚ آخرين چپر نشينم
تو رو داشتن تو رو داشتن
ديگه كيمياس عزيز
خیلي وقته هق هق من
بي تو بي صداس عزيز
دوس دارم تو رو ببينم پاي سفره ي ستاره
سفره اي كه جز نگاهت هيچي تو خودش نداره
پاي اون سفره ي خالي با تو سير سير سيرم
مي تونم دست هزار تا مرد غمگين رو بگيرم
بگو اين خواب هميشه چرا تعبيري نداره ؟
بگو چشماي تو تا كي من رو منتظرمي ذاره ؟
تورو داشتن تو رو داشتن
ديگه كيمياس عزيز
خيلي وقته هق هق من
بي تو بي صداس عزيز

 

   
 

قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن
اينجوري خيلي بهتره ‚ هم واسه تو هم واسه من
قصه تمومه ‚ عشق من !‌ بايد من رو جا بذاري
بايد صدام رو تو شب ترانه تنها بذاري
بدون تو سايه ي من تنها نشوني منه
 بغض ترانه ساز من كنار تو نمي شكنه
 دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
 اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست
بايد بري تا بتونم اين شب رو نقاشي كنم
طعم گس نيشاي اين عقرب رو نقاشي كنم
 بايد بري !‌دوس ندارم شب به تو چپ نگاه كنه
دوس ندارم دستاي شب ‚ صورتت رو سياه كنه
 نه من من ‚ نه من تو ‚‌ تو اين شبا ما نميشه
 عشق عظيم ما دوتا ‚ زير يه سقف جا نميشه
 دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
 اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست

 

   
 

سر بر روي شانه هاي مهربانت مي گذارم
عقده ي دل مي گشايد گريه ي بي اختيارم
از غم نامردمي ها بغض ها در سينه دارم
شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

   
 

 آدم خيلي حقيره
بازيچه ي تقديره
 پل بين دو مرگه
 مرگي كه ناگزيره
حتي خود تولد
 آغاز راه مرگه
حديث عمر و آدم
 حديث باد و برگه
آغاز يك سفر بود
وقتي نفس كشيديم
با هر نفس هزار بار
به سوي مرگ دويديم
تو اين قمار كوتاه
نبرده هستي باختيم
تا خنده رو ببينيم
 از گريه آينه ساختيم
 آدم خيلي حقيره
 بازيچه ي تقديره
پل بين دو مرگه
مرگي كه ناگزيره
فرصت همين امروزه
 براي عاشق بودن
فردا مي پرسيم از هم
غريبه اي يا دشمن
اي آشناي امروز
 عشق منو باور كن
فردا غريبه هستي
امروز و با من سر كن
تولد هر قصه
يك جاده ي كوتاهه
 اول و آخر مرگه
 بودن ميون راهه
 اگر چه عاجزانه
 تسليم سرنوشتيم
با هم بيا بميريم
 شايد يك روز برگشتيم
آدم خيلي حقيره
 بازيچه ي تقديره
 گل بين دو مرگه
مرگي كه ناگزيره

"اردلان سرفراز"

   
شعری که براتون امشب گذاشتم تو وبلاگم رو از نشریه موازی پیدا کردم.خوشم اومد گفتم،گفتم شما هم بخونیدش.راستی تا یادم نرفته شعر مال آقای احسان برات پوره.

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

 

 

 

   

توی کلاس چشم تو


توي کلاسِ چشم تو زنگا همه رياضيه
هميشــــه التماسِ من با چشم تو موازيِه
 
توي کلاس چشم تو زنگا يه وقت جغرافيِ
مادريارومي خوايم چي کار؟چشماي نازت کافيه
 
توي کلاس چشم تو هميشه زنگ اوّله
آخه يه عمر که آدم تو اين کلاس معطّله
 
توي کلاسِ چشــم تو همه هميشــه حاضرن
هيچ روزي غايب نداريم نه اينکه حاضرا برن
 
توي کلاس چشم تو گاهي مي شه زنگ زبان
دوسِت دارم ياد نمي دن،بلد بوديم ماپيش ازاين
 
توي کلاس چشم تو يه وقتا زنگ فيزيکه
آهن ربايي؟که دلم اِنقد به چشمات نزديکه؟
 
توي کلاس چشم تويه وقتا زنگ شيميه
ديوونه هاي عشق تو،يکي دوتانيست تيميه
 
توي کلاس چشم تو يه وقتا زنگ ورزشه
همش مي شه دورتو گشت،آخ که چقد باارزشه
 
توي کلاس چشم تو يه زنگه اسمش احتمال
شايد تو اين زنگ برسيم به آرزوهاي محال
 
توي کلاس چشم تو يه زنگي هست به نام جبر
از چشم تو نازکردن و از دلِ من هميشه صبر
 
توي کلاس چشــم تو اجازه دادن آســونه
چون کسي بيرون نمي ره هرکي بره پشيمونه
 
توي کلاس چشم تويه وقتا هست زنگ متون
خيلي توکم غصه داري،دل توبيشترمي شه خون
 
توي کلاس چشم توپرمداد قرمزه
دفتر مشقمون پراز،جمله بي توهرگز
 
توي کلاس چشم تو ميزا پُر يادگاريه
بيشترميزامون پراز جمله دوسم نداريه
 
توي کلاس چشم تو تعطيله نمره انضباط
بيس ميگيرن ازآسمون،عاشقاي بي احتياط
 
توي کلاس چشم تو نوشته رو تخته سياه
ما همه چشم براهتيم،زيبا تو رو خدا بيا
 
توي کلاس چشم تو بازه هميشه پنجره
توزنگ تفريحم کسي،دلش نمي خواد که بره
 
توي کلاس چشم تونمي خوره زنگ خونه
هرکي دلش بخوادمي ره هرکي بخوادم مي مونه
 
توي کلاس چشم تو يه زنگ زيس شناسيه
همش نگاهت مي کنم،اين آخه چه کلاسيه
 
توي کلاس چشم تو يه وقتا زنگ دستوره
رفتنو صرفش مي کنم دلم با اينکه مجبوره
 
توي کلاس چشم تو دلا هميشه عاشقه
من شنيدم فردا کلاس تو دشتاي شقايقه
 
توي کلاس چشم تو هرپرسشي قدغنه
باچشم تو جواب تک تک سوالا روشنه
 
توي کلاس چشم تو ديوونگي يه رنگيه
اونقد که محو تو مي شم نمي دونم چه زنگيه
 
توي کلاس چشم تو يه وقتا زنگ هنره
فايده نداره واسه تو،هرچي ميگم بي اثره
 
توي کلاس چشم تواز کلّ دنيا  اومدن
بيدارشدم،چه خوابي بودانگاربازم زنگوزدن
   
 

راستش امشب دلم گرفته بود(مثل همیشه،نمیدونم چرا؟!!!)گفتم بد نیست یه شعر از سهراب بزارم تو وبلاگم.من که خیلی از این شعر خوشم میاد،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌ای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته ،
سايه‌ای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم می‌بندد
می‌كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش‌هايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دست‌ها پاها در قير شب است .

   

 

از بس كه شعر نگفته بود

از بس دو رنگي ديده بود

ازبس جفا كشيده بود

دلش خيلي گرفته بود

 

از بس كه عشقا پر ريا

ازبس دلا پر ادعا

از بس زمين پر از هوا

از بس هوا شد بي خدا

 

دلش خيلي گرفته بود

دلش خيلي گرفته بود...

 

   
شعر تنهائی خونه

دیگه خوندن نداره،

وقتی همخونه نداری

خونه موندن نداره،

گرد تنهائی گرفته

دیگه این خونه غمگین،

روزا هم رنگ چشاته

مثل شب ساکت و سنگین...

   
تقديم به همه اونائيكه مثل خودم امشب دلشون گرفته.

در دو روز عمر کوته،

سخت جانی كرده ام،

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام،

همدلی،هم آشياني،هم زباني كرده ام.

بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست،نيست

آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست،نيست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست،نيست.

من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام،

نه شكايت از دورنگيهاي ياران كرده ام،

گرچه شكوه برزبانم،مي فشارد استخوانم.

من كه با اين برگريزان،روز و شب سركرده ام،

صدگل اميد را در سينه پرپر كرده ام،

دست تقدير،اين زمانم،

كرده همرنگ خزانم.

پشت سر،پلها شكسته،

پيش رو نقش سرابي،

هوشيار افتاده مستي،

در خرابات خرابي،

مهرباني كيميا شد،

مردمي ديريست مرده

سرفرازي را چه دانند،

سربه زيري،سر سپرده.

ميروم دل مردگي ها را زسر بيرون كنم

گر فلك با من نسازد،چرخ را وارون كنم

بر كلام ناهماهنگ جدائي خط كشم

در سرود آفرينش نغمه اي موزون كنم.

در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده ام

بس ملامت ها كز اين نامردمان بشنيده ام.

سر دهد در گوش جانم

موي همرنگ شبانم،

من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام

زين سبب،گردي ز خاكستر به خود پاشيده ام.

گر بمانم يا نمانم،

بنده پير زمانم،

گر بمانم يا نمانم،

بنده پير زمانم...

 

 

 

   

يه دونه شعر


 

شب آشیان شب زده،

چكاوك شكسته پر

رسيده ام به نا كجا

مرا به خانه ام ببر.

كسي به ياد عشق نيست،

كسي به فكر ما شدن،

از آن تبار خودشكن تو مانده اي و بغض من...

 

   

اولین نوشته


سلام

نمیدونم چی باید بنویسم،از كي بايد بنويسم،اما اينو حداقل ميدونم كه هر وقت دلم از هر كس و هر چيز

تنگ شد ،از اين به بعد ميام اينجا.خوبه نه؟

فعلا كه فقط نگران امتحانات دانشگاه هستم،تا بعد كه ببينم چي پيش مياد.

 

فكر من مباش مسافر

به سپيده ها بينديش

چشم فرداها به راه،

راه سختي مانده در پيش...

   
 

 

این روزا دنیا واسه من،از خونمون كوچيكتره

                              كاش مي تونستم بخونم،قد هزار تا پنجره

   
درباره وبلاگ
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده ام...
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی وبلاگ
بخش ویژه
RSS
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_004 template name : Lonely Girl

khalvateman

ایمان

http://khalvateman.blogfa.com

خلوت من

برای خوردن یک سیب
چقدر تنها مانده ام... و در این تنهائی سایه نارونی تا ابدیت جاریست... Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt